اتفاقی مقابلم رخ داد
وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد
سیب ها روی خاک غلطیدند
چادرش در میان گرد و غبار
قبلا این صحنه را...نمی دانم
در من انگار می شود تکرار
آه سردی کشید، حس کردم
کوچه آتش گرفت از این آه
و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه
گفت: آرام باش! چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...
دست من را بگیر، گریه نکن
مرد گریه نمی کند پسرم
چادرش را تکاند، با سختی
یا علی گفت و از زمین پا شد
پیش چشمان بی تفاوت ما
ناله هایش فقط تماشا شد
*
صبح فردا به مادرم گفتم
گوش کن! این صدای روضه ی کیست
طرف کوچه رفتم و دیدم
در و دیوار خانه ای مشکی است
*
با خودم فکر می کنم حالا
کوچه ی ما چقدر تاریک است
گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه
راستی! فاطمیه نزدیک است...
(سید حمید رضا برقعی)
آدم گاهی مواقع تو زندگیش یه چیزایی میبینه که خیلی با عقل مادی ما جور در نمیاد...
البته بستگی داره که اون شخص چه جوری باشه وبه قولی ظرفیتش ونگاهش به دنیا چه شکلی باشه...
لازم نمیدونم خیلی در این مورد گنگ صحبت کنم. شده تو زندگیمون که یه مسائل حساسی پیش اومده که فکر میکردیم دیگه همه چیز برا فراهم شدن اون آماده ست، اما درست سر بزنگاه دیدیم اون قضیه،لغو شده.و همین جاهاست که آدمو یاد کلام حضرت امیر میندازه که عرفت الله بفسخ العظائم درست تو اون لحظه ای که همه چیز دست به دست هم میده تا یک چیزی انجام بشه ویه هو میبینی خیلی راحت به هم ریخت. اون وقت چه قدر زشته که آدم به جای این که دست خدا رو تو این امور ببینه وخیر خودش بر بشمره بیاد به زمین وزمان بد بگه و خدا را بنده نباشه.
یه نگاهی به قرآن همه این مسائل رو حل میکنه ،عسی ان تکرهوا شیا وهو خیر لکم و...
برای بعضی کسایی که میشناسمشون یک موقعیتهای ازدواج یا کار خوبی پیدا شد که داشت میرفت همه چیز درست بشه، اما یه هو کاسه کوزه قضیه به هم میریزه....خب اون آدما میتونن دو نوع دید داشته باشن که توضیح داده شد.....
نهایت این که خدا ما رو آفریده تا ما رو امتحان کنه که کدوممون از آزمایشاتش سر بلند بیرون میایم.ممکنه این آزمایشات با فقر باشه ممکنه با ثروت/ممکنه با هوش بالا و موفقیت تحصیلی/ممکنه با ورود به حوزه علمیه/یا با داشتن چهره زیبا،یا صدای زیبا،یا فیزیک بدنی بالا وهزاران موقعیتی که هرکدوم از ماها در اون قرار داریم....
این حرف باید نصب العینمون بشه که این نعمتها واستعدادها وموقعیتها از خداست وفقط برا امتحان ماست-خدا کنه روز قیامت از این امتحان سربلند بیرون بیاییم وجزو اونهایی نباشیم که پشت دستشون رو گاز میگیرن و دیگه کار از کار گذشته
راستش هم سال نو رو تبریک میگم وهم ایام فاطمیه رو تسلیت...
ساعت ده دقیقه به 8 صبح را نشون میده و عوامل اجرایی دارند وسایل برای رای گیری را آماده میکنند وعده ای هم پشت در ایستادند برای رای دادن.
حدود ساعت 9 صبحه وکم وبیش جمعیت هست.الان صدا وسیما داره با جوونی مصاحبه میکنه واو هم میگه قصد رای دادن نداشته به خاطر گرانی وبیکاری و... اما باز هم آمده رای بده.
از یکی از ناظرین که تو انتخابات 88 اینجا بوده میپرسم چه قدر شرکت کرده بودند؟میگه در شعبه ما حدود 1000 نفر(به خودم میگم اگر امروز حدود 700تا 800 نفر شرکت کنند، خیلی عالیه...)
مردم هم بعضی وقتها صفشون تا دم در مسجد کشیده میشه، اما توجه کنین «بعضی وقتها»
خب موقع نماز ظهره وما هم به نوبت میریم نماز رو بخونیم،البته الان شعبه خلوته وما راحت تریم.
ساعت حدود 4 بعد از ظهره.و به نظر میرسه جمعیت یه مقدارکی زیاد تر شدن.به خودم میگم انشاالله تا ساعت 8 انتخابات بیشتر تمدید نمیشه وما هم یک ساعته رای ها را میشماریم وحدود ساعت 10 شب خونه هستیم.
موقع نماز مغرب وعشا جمعیت بیشتر میشود وما فکر میکنیم به خاطر نماز جماعت است.من هم به خاطر شلوغی جمعیت نمیتونم برا نماز برم مثل اکثر اعضای شعبه.
یه نمور احساس میکنم چشمام مرطوب شده،خب شاید به خاطر غروب جمعه هست، شاید هم اهمیت دادن مردم به حرفهای آقای خامنه ایست، شاید هم یه خاطر جو گیریه....اما هر چه هست چیز جالبیه.....
از صدا وسیما هم چند باری اومدن ومصاحبه وفیلم برداری و...پیرزنی را میبینم که با عصا داره میاد و به فیلم بردار میگم که ازش بگیره...بهم میگه بابا جون از صبح تا حالا این سوژه ها داشتیم {در حد تیم ملی}
عده ای هم متعجب از این هستند که چرا صف زن ومرد یکیه!!!!خب شاید مرتجعند ،شاید هم دغدغه ما مذهبیها رو دارند...
ما در عین اینکه خوشحالیم از اینکه جمعیت خوبی اومده ،اما از طرفی هم خسته ایم وباز به هم میگیم که این جمعیت قطعا تا ساعت 8 دیگه تمومه.اما ساعت از 8 گذشته وهمچنان به صفوف مردم داره اضافه میشه. اینها رو شاید از کشورهای دیگه آورده اند برای اینکه جمعیت را بالا نشون بدن،اما همشون هم لهجه خودمم....شاید هم برای کیک وساندیس اومدن، اما اینجا ففقط یه آبخوری داره، که بیرون مسجده.اصلا شاید خدا هم طرفدار آقای خامنه ای هست وملائکه را نازل کرده تا بیان رای بدن....اما چرا یه تعداد از این ملائکه حجاب خوبی ندارن...
خب فکر کنم فکر نکنم بهتره..
آمار رو که از مسئول رایانه میپرسم میگه حدود 1150 رای تا به حال....از سرمون هم زیادیه.بهتره به مردم بگیم بسه،خواهش میشه بقیه برگردن ،مهم نیته که انشاالله در درگاه خدا قبوله...
ساعت یک ربع به ده شبه وجمعیت باز هست اما داره کمتر میشه.خب خدا کنه دیگه تمدید نشه...واحتمالا تمام اعضای شعبه از خدا همین رو میخوان
ساعت از ده گذشته و در را میبندیم ....صندوق را باز میکنیم برای شمارش.... اما صدای در مسجد را میشنویم که اومدن برا رای دادن اما دیگه کار از کار گذشته....
کل آرای صندوق ما1255 بود...........
خب بالاخره به خانه رسیدم وتو رختخواب افتادم در حالی که ساعت 2 نیمه شب را بهم نشون میده.
دیشب یه مهمونی بودم که تو اون جلسه همه مون مذهبی بودیم و یکی دوتایی هم مذهبی نشانه دار!!!
مثل همه گعده های مرسوم خودمون، بحث روز به میون اومد،که مهم ترینش انتخابات بود.
اما اون چیزی که ذهن من را به خودش مشغول کرده ومتاسفانه تو این موقعیتهای خاص تقریبا اصلا رعایت نمیشه، بحث رعایت حریم برای برادر دینی و به طور مشخص تر غیبت کردنه.
مسئله ای شاید ساده ولی در عین حال پیچیده...
به راحتی پشت سر طرف همه حرف ونظری میدن، در حالی که اصلا در حیطه مسائل مرتبط با شرایط انتخابات نیست.
رفقا ! باور کنین حرف، خیلی آسانه و قابل فهم...
قرآن را یه نگاهی بکنین، غیبت کردن پشت سر برادر دینی، را مثل خوردن گوشت برادر مرده میدونه ...
البته این هم بدیهیه که غیبت با بحث انتقاد، فرق داره در حد تیم ملی والبته دارای مرزی به نازکی تار مو.
اما بحث دیگه من درباره اختلافاتی است اخیرا در این جناح های موسوم به دوست دار ولایت (اصول گرایان)اتفاق افتاده.به عبارتی دوستانی که در ایام فتنه با هم داشتند وظیفه خودشون رو انجام میدادند وبا هم متحد بودند، حالا شدند رقیب هم دیگه.البته کسی ممکنه بگه رقابت اینها درون گفتمانیه ودر جهت تقویت نظامه .
خب من هم خیلی این نگاه را دوست دارم وامیدوارم اینطور باشه .اما اینطور که اینها تو مناظراتشون علیه هم دیگه حرف میزنن، نگرانی رو بیشتر میکنه.
به عبارتی شفاف من رو داره به اون فرضیه ای که برا عده ای از رفقا گفته بودم نزدیک میکنه.اون هم اینه که نطام مبتنی بر ولایت، که ساختارش دو رکن اصلی داره(امام وامت)تو حد واسط این دو راس یه عده ای به اسم نخبگان وجود دارن که وظیفه شون انتقال درست امر ولی به امت هست و از طرفی ابلاغ صحیح در خواستها و دیدگاه های امت به امامه.(الحمدلله تو این سی سال در حد انگشت شمارنخبه داشتیم که این وظیفه را درست انجام داه باشن وبقیه یا زاهق بودن ویا مارق.به همین خاطر بوده که بعد از یه مدتی چپ میکردن) ودر این وضعیت اون نخبگانی که خالص نباشن و مطیع امر ولی نباشن،ولی را نردبانی می بینن برای رسیدن به قدرت . یعنی دم زدنشون از ولایت فقط برا رسیدن به یه چیزای دیگه هست.و البته ممکنه خودشون کاملا به این مسئله اشعار نداشته باشن، چون اونقدر در امر ولی، توجیه آوردند که شیطان براشون این مسئله را زینت داده. وبعد در یک پیچ حساس که امر ولی با حرف یا عملشون فرق داره ریزش میکنن.
و شما در دوره رهبری امام خمینی تا سال 67 را یه نگاهی بکنین اون مسئولینی که مواضع انقلابی داشتن را با وضعیت فعلی همون حضرات.
البته احساس میکنم ممکنه خدا ایران را در این شرایط به وضعیتی مبتلا کنه تا این که دوباره کسایی که در این وضعیت دچار اختلاف شدند،به هم نزدیک بشن و بدونن که برا تقویت ولایت تو این کشور باید با هم مثل برادر باشن.(والبته این حرف،پشتش یه عالمه حرفه که فعلا فرصت و جاش اینجا نیست)
یه نگاه بکنین به اختلافاتی که الان میان بعضی جناح های مثلا اصول گرا وجود داره، به خدا اینقدر ما تو خودمون اشتراکات داریم که میتونیم به واسطه اونها همگرایی داشته باشیم ...
ممکنه بگین نباید با ساکتین فتنه اتحاد کنیم.البته حرف درستی است، اما به واقع تعریف ساکتین فتنه چیست؟
چرا حتی اون کسانی را که فکر میکنیم ساکتین بودن را به راحتی از خودمون می رانیم تا بیافتند تو دامن دشمن...
به نظرم باید یک مقداری از فضای فعلی فاصله بگیریم تا شرایط خودمون رو درست درک کنیم وببینیم ما در چه موقعیتی هستیم و دشمنمون در چه موقعیتی؟ واز طرفی مطالبات ولی امر با توجه به کلیت دید ایشون چیا هست
امید وارم دیگه فریاد این عمار آقا رو نشنویم، هر چند وضعیت داره به سمتی پیش میره که باید گمنامانی که یارهای واقعی ولی هستند،کم کم آماده یاری در رکابش باشن.
احساس میکنم آقا شدیدا دلتنگ اونهاست...!!!!!
برچسبها: انتقاد
امروز آخرین امتحانم را تو مقطع کارشناسی دادم وهمون احساسی که بعد از کنکور کارشناسی داشتم سراغم اومد.
البته با تفاوت های خاصی...
اون موقع خیلی احساس مسئولیت نمی کردم...اما حالا از بس احساس مسئولیت میکنم دهنم صاف شده...
اون موقع گفتم خیالم راحت شد...اما یه مدت بعدش فهمیدم دنیا همین جوریا هم که فکر میکردم نیست...
اون موقع خیلی به آدما دلبستگی نداشتم(از نوع خوبش)...اما حالا دلم به دل یه عده ای چسبیده و لا مصٌب ولشون هم نمی کنه....
اون موقع مثل اکثر آدما این قدر غرق زندگی بودم که خیلی حواسم به بعضی چیزها نبود.... اما حالا میخوام زندگی رو تو خودم غرق کنم....
نمیدونم چرا خدا من رو یک مقدار بیشتر نگه داشت.اما هرچه هست اینو میدونم که مسئولیت بعدیم خیلی سنگین تره.... اینو میدونم که دیگه تو این دنیا تو راحتی زندگی کزدن برام معنا نداره...
اون قدر زندگی بهم تجربه آموخته و وجدانم من رو تربیت کرده و دین من رو راه برده ،که تو همین کارشناسی دارم نظریه پرداز می شم...شاید هم به همین خاطره که نظریات دیگران را در حد استفاده کردن میخونم....نه برا حفظ کردن ونمره خوب گرفتن و شاگرد اول ودوم وN ام شدن....
یه مدتیه دز انتظارم رفته بالا...خدا رحم کنه...
هر کسی هم تو نه دی اومده بود بیرون همین حال من رو داشت تا از اون روز یک شیرینی عجیب غریبی تو
دلش بشینه.نمیدونم منشا احساسم از کجاست ولی شاید امام زمان هم تو اون روز تو جمعیت بوده...
شاید هم اشکای علی وآه تنهایی او باز یه جا سر ریز کرده و لرزش محکمی به تاج وتخت شیاطین داده.
هر چه بود شیرینی اون روز از یادم نمیره.(اگه باور نمیکنید از هرکسی،تو اون راهپیمایی خدایی بود بپرسید!!!!)
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نه دی بر نه دهی ها مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خواستم در باب محرم چیزی بنویسم....
دیدم از بس در منابر وتلویزیون ورسانه ها گفتند ونوشتند وخطابه سرایی کردند که بهتر آنست چیزی ننویسم....
اما بهترین چیزی که میتونم بگم...اینه که شما را با خودم همراه کنم و دلتون را هوایی کنم وسرتون را سودایی ؛
السلام علیک یا اباعبدالله
جانم به فدات یا اباعبدالله قربان وفات یا اباعبدالله
لعنت به جماعتی که منعت کردند از آب فرات یا اباعبدالله
دشمن تو را ژنرال مخوفی میداند که خاور میانه بر روی انگشتت میچرخد....
من کار به او ودیگران ندارم که قاسم را چه ها لقب گذاردند وچه تحریمها که کردند وچه نقشه های ترور که برای او کشیدند....
ولی بدانند ژنرال قاسم سلیمانی برای ماها همون برادر قاسم بچه سیاه سوخته کرمانی است که با لشکریان خودش چنان است که مهر پدر را در قلب و وجه وعملش میتوان دید.
قاسم جزو همانهایی است که تقوا وپایداری بر حقش چنین ترس مخوفی را در دل دشمنان اسلام قرار داده است.
سلام بر قاسم....
اینم یه شعر جدیده از حاجی سعید
مثل اینکه تلویزیون دعوت بوده واین شعر رو خونده ....
مثل هنر مداحیش،خاطرات کودکی ودوران جنگ وحرفهای روز و... را در هم آمیخته وبر هم زده واز اون شعری در آورده،دلچسب ودلنشین ودلنواز.
(خداییش چه قدر شبیه شهید شاهرخ ضرغامه...)
(شهید ضرغام)
(اینم یه نمای دیگه از دو حاجی...)
از دل تنگ زنگ مدرسه ام
دنگ دنگی که می شود پر و بال
حسرت مشق های ننوشته،
لذت بیست های اول سال
مزه ی تلخ ترکه های انار
مزه ی ترش زال زالک کال
ادامه مطلب...




